تک سلولی سانسور شده

 
دل سنگ
نویسنده : A - ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
 
در دنیای چندشناک آدمها/آدمکهای آرزوهای پوچ شده
و آرزوهای پوچ شده آدمهای و آدمکهای هرزه و چندشناک
دل آدم باید سنگ باشد سنگ سنگ
خوبیش این است نه  تنگ می شود و نه در نوازش زهر ماران  می یابد و
نه کسی در فکرش طناب دارش را می بافد
نه مجبور است دروغ بگوید نه بشنود
دیگر حتی تنگ هم نمی شود
اصالت حرفها هم زیر سوال نمی رود
 همین
آره دل آدم  باید سنگ باشد سنگ سنگ تا دیگر تنگ نشود

 
comment نظرات ()
 
 
برای کوچک برادر در بند
نویسنده : A - ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٥
 

اسفندماه بود، من اول دبستان بودم  و تو یه موجود کوچولوی سیاه پشمالوی یه روزه بودی

مامان گفت : ببین داداشیه

تو به من می گفتی داده و همیشه داداشی کوچولوی من موندی

بعد بزرگ شدی

دانشجو شدی

دانشجوی معماری شدی بالاخره

دوست داشتی کتابهای من رو بخونی

به قول خودت با هم تبادل فرهنگی داشتیم

کتابهای من رو بدون اجازه قرض می گرفتی و این کارت کفری می کرد من رو

می نوشتی و می دادی من بخونم و می گفتی که قلم من به تو رفته

یادت هست؟

مشورت می کردی و همیشه کار خودت رو می کردی

با هم نامجو کوش می کردیم

گاهی هم شجریان

هر جا بودی می رسیدی با صدای این دو تا

شدی پایه تئاتر رفتنهای من و دوستام

وقتی من دو تا بلیط می خواستم بلیط دوم مال تو بود معمولا

دوست داشتی بعد تئاتر ازش حرف بزنیم

می اومدی وسط "پرایوسی" من گیتار می زدی

کتاب می خوندی

حرف می زدی

وقتی حالم خوب نبود رومانس رو می زدی که می دونستی دوست دارم

بعد من رفتم ، یعنی اومدم اینجا

دور از حانه خودم

می گفتی "آزاده" خونم افتاده پایین

روزهای داغ تابستون امسال تا نمی رسیدی خونه خیالم راحت نبود

یه روزی زمان برای من متوقف شد

19 روز پیش

زمان برای من متوقف شده یا شاید هم داره با تراکتور از روم راه می ره

خوابم نمی بره

فکر اینکه دقیقا کجایی؟ صبح  هات رو چه جوری شب می کنی؟ زمان برات چه جوری می گذره دیوونم می کنه

وقتی از اون تو بیای بیرون چه فرقایی کردی؟

الان به چی فکر می کنی؟

تو کوچک برادر من جایی هستی و ما ازت بی خبریم

دارم از این فکر دیوونه می شم

از فکر اینکه اگه توی اون روز اسفند جای دیگه ای به دنیا اومده بودی شاید الان آزاد بودی

آزاد تر

دلخوشیم به اینکه زنگ بزنی به مامان یک دقیقه حرف بزنی

بگی تنها نیستی، بگی که حالت خوبه، بگی که مواظب خودمون باشیم

چقدر می ترسم آریا

خیلی می ترسم ، شاید بیشتر از تو

بیا بیرون زودتر خیلی طولانی شده دوری

دقیقه های سخت پشت در زندان شد ساعت،ساعتهاش روز شد، روزهاش هفته

باور نمی کنم که چه جور دووم دارم می آرم

چه جوری دووم داریم می آریم

این روزهای بد بد بد تمام می شوند

باور کن

آ.ز.ا.د.ه.

14 ژانویه 2010-01-14

 


 
comment نظرات ()
 
 
از سر "درد" می گریم
نویسنده : A - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۸
 

هر کی زنگ در رو می زد منتظر بودیم کوچک برادر عزیز من باشه

تلفن خاله زنگ خورد اما

دیگه هیچ چی یادم نمی آد جزالتماس، اشک، گاز اشک آور،ب ا ت و م، پلیس ا م ن ی ت، پلیس پ ی ش گ ی ری

ساعتهای سرد کنار در زندان ا و ی ن

و بی خبری، بی خبری، بی خبری

زمان برای من متوقف شده

دست به دامان خدا

فریاد و فقط فریاد

....

....

....

آ.ز.ا.د.ه.

 


 
comment نظرات ()
 
 
Uncertain
نویسنده : A - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۳
 

خستگیمه

دل نگرانیمه

احساس عدم امنیتمه

کلا " آی ام آنسرتین ابات اوری تینگ "

آ.ز.ا.د.ه.


 
comment نظرات ()
 
 
اعتراف 3
نویسنده : A - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٠
 

طول دارد تا آدمها با خودشان هم صادق باشند چه برسد با دیگران

طول دارد تا توی آینه نگاه کنی و برای خودت و فقط خودت دروغهایت را تکرار کنی

 

توی اینه نگاه کردم و برای خودم تکرار کردم

پشتم لرزید از همه دروغهایی که من هم شنیدم 

چه برسد به  گفته هایش

یک روز باید این زندگی تا گردن توی گه فر رفته را دستش را گرفت بیرونش کشید

نشست پا به پایش برای همه بدیهایش اشک ریخت

برای همه بد کردنها، بد خواستنها، بد دل بودنها

باید همه لجنها را از سر پایش پاک کرد

همه بند و بستهای بیخود را ، باید یک روز آدم جرات کند برای خودش و زندگی که از گه بیرونش کشیده ، لجنها را از سر و رویش پاک کرده بگوید که واقعا چه می خواهد

آدم می تواند برای خودش و زندگیش خودش باشد که؟؟

زندگیش که تمیزش کرده که دستش را گرفته

آدم باید بداند و بفهمد که در این راه که سخت یگانه است برای هر آدمی، سخت تنهاست

سخت تنها

آدم باید بداند که این بزرگترین راست زندگی هر آدمیست

و همه تلخیها و دروغها از همین است که ....

آ.ز.ا.د.ه.

 


 
comment نظرات ()
 
 
قید زمان
نویسنده : A - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٠
 

آدمها قید زمان دارند

یک قید زمان مهم "تا"

آدمها " تا " دارند توی همه زندگی خودشان، توی زندگی همدیگه شان

" تا زمانیکه " ، " تا حالا که..."

اصلا خوب  که فکر می کنم همه چی توی این زندگی " تا" داره

یه قید زمان مهم دیگه هم هست : " از"

 همه چی یک " از " دارد یک " تا"

درست که نگاه کنی می بینی زندگیت تکه تکه است

تکه تکه هایی بی هدف بین " از " ها و " تا "  ها

می بینی زندگیت پر از " از" هایی که به یک " تا " وصل می شوند به زودی

پر است از " تا" هایی که هر چی می فکری نمی توانی " از" شان را پیدا کنی

وادی سرگردانیست کلا

این تکه تکه های بی هدف که پازل زندگیت را می سازند و نمی سازند

گاهی می خواهیم بعضی از این " از " "تا" هایمان اصلا نمی بودند

گاهی می خواهیم این " از" های بی هدف زودی به یک " تا" وصل شوند و تمام شوند

گاهی مانده ایم این " تا" های بی هدف را به کدام "از" وصل کنیم اصلا

اما امان از آن " از" هایی که اضطرابشان را داریم

اضطراب یک " تا"

 یک "تا" که معلوم نیست از کجا پیدایش می شود و خودش را می چسباند به یک "از روزی که..." عزیز

می چسباند و سرگردانت می کند و می رود

سر تند ترین پیچ زندگی شاید

آ.ز.ا.د.ه.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
از 7 خرداد 88
نویسنده : A - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٦
 

از خودم ، از تو

از این آینده گنگ مبهم

از دنیای سرمایه داری

از یکی بخر دو تا ببر

از کارت اشتراک

از بونوس

از تخفیف

از مرام اشترکی

از کت و دامن ، کت شلوار و  لباس رسمی

از جلسه

از کارفرما

از کارفرماهای معظم

از هیولاهای اقتصادی زمین خورده

از فروشنده های خو ش اخلاق

از مهماندارهای مودب

از "آفر" هتلها، بلیطها،

از کلاس رقص سامبا

از سالسا پارتی

از این همه بریز و بپاش

از اینهمه شلوغی، از سکوت

از دل آشوبه، از آرامش

از ترمهای سر وقت،

از قطارهای گاهی دیر

از صدای بلندگوی توی فرودگاهها

از تابلوهای توی ایستگاه قطار

از مامور قطار

از بارون

از آفتاب

از آفتاب گرفتنهای لب ساحل

از باکاردی ، از کوکتلهای عجیب

از  هواهای بارونی دلگیر

از روزهای آفتابی

از سرما، از گرما

از روزهای بلند، از شبهای بلند

از حرف مردم

از حماقت خودم

از این زندگی نا متعادل بی نقطه ثقل

کلا از همه چی...

 

آ.ز.ا.د.ه.

7 خرداد 88


 
comment نظرات ()
 
 
بیداری/خواب
نویسنده : A - ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧
 

خواب همیشه از پنجره می آد... این رو باور بفرمایید یا من تاب تاب می خورم یا دنیاست که تاب تاب می خورد... پنجره که بسته باشد خواب می آید می نشیند پشت پنجره تق تق تخمه می شکند اگر سبک و جلف باشد گاهی هم زوزه می کشد چیزی سفت بیخ گلویم را می گیرد...

این است که فرق نمی کند زمستان باشد یا تابستان... پنجره را باز می گذارم...

چند وقتی است که خواب از پنجره هم نمی آید دم صبح می رسد حالا از هر کجا و من در جایم غلط می زنم...

ما را یاد نداشته هایمان نیندازید...

طرف خانه سوان تمام نمی شود... طولانی ست و برای من چیزی بیشتر از قصه عشق مسخره مردی به زنی احمق و زیبا نیست...

نمی دانم دوست من کجای زندگیش را با این کتاب شروع کرده...

امروز صبح با صدای پرپر زدن یه کبوتر بیدار شدم...

پنجره باز بود و این تاپ افتاد تو اتاق من...

از اون صبحای سرد که لحاف گرم خیلی می چسبه ...

و یه ثانیه یه ثانیه بیداری رو به تعویق می ندازی...

چشمام رو به هم فشار دادم شاید دوباره خوابم ببره...

پرنده جون به فال نیک می گیرمت... لطفا برو بیزحمت...

بازبال بال می زنه...

راه رهایی رو بلد نیست...

پامی شم پرده رو براش می زنم کنار...

بیدار می شم...

پنجره رو چهارطاق وا می کنم...

انقده تقلا کرده اتاق شده پر از پر...

اون همچنان پشت شیشه پنجره که بستش داره بال می زنه...

نقش ارغوانی دور گردنش و خط سبزروی بالش خیلی قشنگه...

پرنده جون بیا و بفهم...

اون شیشه س ازش رد نمی شی...

اون فقط نور رو می بینه ...

با یه ایمانی هربار بلند می شه که اوج بگیره انگار مطمئنه اون مانع مسخره دیگه نیست...

"من دارم اونجا رو می بینم...پس هست...

من الان اونجا بودم..."

غرور عبث بال و پر زدنش...

گریم می گیره...

باهاش احساس همذات پنداری می کنم...

پرنده جون ببین بذار می خوام کمکت کنم.... یه دقیقه بال نزن...

فقط یه ثانیه اصلا...

از من می ترسه...

با چشای کوچیک تیله ایش نگام می کنه... باز بال می زنه... بال می زنه...

تسلیم نمی شه ها...

احمقه...

می گیرمش...

ترسیده...

هنوز تو دست من هم بال بال می زنه...

تا می ارمش دم پنجره باز....

با یه بال بال زدن وسط هوای آزاده...

پرنده آخه فقط یه پرنده بود....

من پشت کدوم پنجره دارم بال بال می زنم...

کدوم منظره دیدنی و مانع ندیدنی داره گولم می زنه...

باور بفرمایید یا نفرمایید بیداری هم از پنجره می اید گاهی به شکل یک پرنده که بال بال زنان خودش را پرت می کند توی اتاق شما...

و شما با خودتان لج می کنید گور بابای همه چی...

به ترافیکش نمی ارزه...

تا دو ساعت بعد با بغض  بیداری رو به تعویق می اندازید و به پرنده احمق و شرطی شده ای فکر می نید که خودتان باشید...

باور بفرمایید...

30 مهر 84

9:22 


 
comment نظرات ()
 
 
قضیه تراخیس ٨۴
نویسنده : A - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧
 

تالار مولوی رو دوست می دارم، باغش رو و استخرش  رو و فواره هاش رو و اون پل سفید که روی استخر زدن...

اونجا هنوز بوی پاییز نیومده بود...

تئاتر قضیه تراخس...

سیگارم رو زیر پام له می کنم و می خونم...

" هراکلس قهرمان یونانی و فرزند زئوس با ایزد رودخانه می ستیزذ تا محبوبش دیانیرا نجات دهد و او را به همسری گیرد. در نخستین روز همسریشان، یک سنتور(نیمه اسب نیمه انسان) به نام نسوس به دیانیزا طمع می ورزد. پس به تیر هراکلس کشته می شود...

اما پیش از مرگ لخته ای از خون خود را به دیانیزا میسپارد و می گوید هرگاه دل همسرت از تو سرد شد، از این خون به جامه او ببندای و به او بپوشان...."

-         اه چه خشن....

از دل این اسمها و این افسانه یه داستان نیمه سیاسی در می اد پر از آدمای واقعی... پر از دروغ و خیانت و بلاهت ...

پر از فکر خیانت... کسانی که فکر جنایت ارواح کور و کودنشان را فلج کرده بود...

قصه توی "یونان" می گذره... حکوت سرهنگها...

روزنامه نگاری از تبعید بر می گرده.. کشمکشهای دولت و حزب و روزنامه ها...

تهدیدها...

فضای خفقان...

با فضا همذات پنداری کردم...

"... دیانیزا لباس هراکلس را به خو ن نسوس  آغشته می کند....جامه اما حاوی زهر و ترفند جادوی نسوس است...."

زن ناخواسته به شوهر خیانت می کند... پسر عضو سازمان اطلاعات است به پدر دستبند می زند...

آخر آخر زن خود را می کشد...

اینجاش رو حدس زده بودم...

یه حسی به من همه پایانها رو الهام می کنه...

به بدبینانه ترین شکل ممکن...

درست بود...

می گم: "سیاست پدر مادر نداره"

از آدمایی که ضعفشون رو به معرض دید می ذارن بیزارم...

مهم نیست اصلا مهم نیست...

نمی تونم مدت زیادی گم بمونم...

*در سرزمین قدکوتاهان

معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده‌اند

چرا توقف کنم؟

من از عناصر چهارگانه اطاعت می‌کنم

و کر تدوین نظامنامه قلبم

کار حکومت محلی کوران نیست*

هنوز امیدوارم ذره ای از معصومیت کودکی مونده باشه...

*وقتی در آسمان

 دروغ وزیدن می گیرد ...*

من همیشه از طناب دار فرار کردم... اسبهای اصیل برای حفظ نژادشون فرار می کنن... تنها جاهایی که می شه رفت...

تنفس هوای مانده داغونم می‌کنه...

گفت:  نفهمیدم آخرش کج بودم کوله بودم چم بود...

مخلوط بینظیر استیک رو که توی سس قارچ قوطه خورده رو قورت می دم... تقریبا کارد و چنگال رو می کوبم رو میز...

سرش داد می زنم که : بس کن...

سیم خارادر دورم رو دارم ترمیم می کنم...

تنهاییهام رو با کسی دیگر قسمت نمی کنم... 

" من کار مهمی نکرده ام

قلب من تنها دیگ گلی دودزده ایست

که بارها و بارها به درون آتش رفته است

و برای مهمانان خود غذا پخته است

و هرکدام از شما با حرفهایتان و دردهایتان

کنده ای هیزم به آتش من افکنده اید

و انتظار سهمتان را کشیده‌اید"

آ.ز.ا.د.ه.

 مهرماه ٨۴


 
comment نظرات ()
 
 
همین جوریها 2
نویسنده : A - ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳
 

هوای اینجا بارانیست

باران نه از آن بارانها که خیال بکنید نم نم و یکریز

طوفان است آن هم چه طوفانی

من پشت پنجره بسته این شهر و شب طوفانی ایستادم به نگاه کردن

تق تق باران روی شیروانیها

 هوهوی باد که انگار درختها را می خواهد بکند

از صدای مرغهای دریایی خبری نیست

دنگ دنگ کلیسا گم می شود بین هوهو و تق تق

من ایستاده ام هنوز  به تماشا

با لیوان شیرکاکائوی داغم

با موهای خیس پیچیده شده در حوله

ایستاده ام و می فکرم به سیر تند حوادث

به ریتم جدید زندگی

به نگرانیهای جدید

دغدغه های عجیب

به آنچه از دست رفت

به آنچه به دست آمد

به آنچه که فرداست و نمی دانم چیست

به مهره های چیده شده شطرنج ذهنم

به ورقهای بازی زندگی که هی بر می زنم، هی بر میزنم و نمی دانم از آن چه در بیاید

اما با همه این فکرها و خیالها و گمانه ها و ترسها و تردیدها

با همه تکرار من ایمن نیستم ها

"خوش است این روزها نازنین؛ با لرزش آرشه‌ای میانه آهنگ چشم‌هایم را می‌بندم، با فقط یک خنده عاشق می‌شوم، با دیدن یک برگ زرد اشک در چشمانم جمع می‌شود، با چند کلمه گرم روزم را می‌گذرانم، با یک نگاه خوشحال می‌شوم، با لحظه‌ای سرد دلم می‌گیرد. در جزئیات زندگی می‌کنم "

 

آ.ز.ا.د.ه.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
جفت
نویسنده : A - ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸
 

شب می آید
و پس از شب ‚ تاریکی
پس از تاریکی
چشمها
دستها
و نفس ها و نفس ها و نفس ها ...
و صدای آب
که فرو می ریزد قطره قطره قطره از شیر
بعد دو نقطه سرخ
از دو سیگار روشن
تیک تک ساعت
و دو قلب
و دو تنهایی

فروغ فرخزاد


 
comment نظرات ()
 
 
ما نیز مردمان بودیم
نویسنده : A - ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٧
 

ما نیز مردمان بودیم

شما نیز

دستهایی هست که ما را روبروی هم قرار داده

دست تو قمه و زنجیر و گاز اشک آور و اسلحه گرم داده

به من نیز یاد داده که از تو بترسم و گاهی فقط  فریاد بزنم

به من یاد داده تو را مسخره کنم که خودت را آزادیت را به گونی سیب زمینی فروختی

و تو تصوری که از آزادیت داری بهشت است با نهرهای روان و حوری

به تو یاد داده که من غربزده مرفه بی دردم

اما خوب که نگاه کنی چهره های دردمند همه جا هست

طبقه متوسط له می شه

و آدمهایی با چهره های آفتاب سوخته مثل همیشه اسیر توهم شعارهای عدالت خواهانه مردم فریب می شود

ملت ایران

ملت ایران

این روزها همه مانده اند که ملت ایران کدام است

این شکاف نه فقط که اقتصادی است که فرهنگی است

از بس از خودم سوال پرسیده ام که چه می شود و چه نمی شود خسته شده ام

دارم مشاعرم رو از دست می دم بس که پیش بینیهای بد کرده ام و درست شده

5 شنبه پیش خواب ک و.د.تا دیدم و درست بود

و حالا هی فکر می کنم یادم به صبح مسفقر شدن تانکهای شوروی می افتد در پراگ این زمانی  زیباترین  پایتخت اروپایی

یادم به آدمهایی می افتد که از روی عکس شناسایی شدند و به جوخه های اعدام سپرده

شده ام عین التماس به همه که صورتتان را بپوشانید تو را به خدا

خدایی که نیست

هیچ وقت نبوده

شده ام همه اش  ترس

....

.....

....

آ.ز.ا.د.ه.

29 جون 09

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
پاریس مارتن بی امان
نویسنده : A - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۱
 

تلخ که باشی اینهمه تلخ که منم همه چیز را تله می بینی چونکه "تلخی داغ است مهر و نشانه است..."*

اینطور می شود که دقیق می شوی به احوالات آدمهای متروهای پاریس و توی چهره همه شان غم می بینی

یک جور بی حوصلگی

یک جور بلاتکلیفی

در این شهر که روزی روزگاری آرزوی دیدنش را داشتم نقشه به دست راه می رفتم

این زبان مشترک ماست

ما همه آدمهای اشنا و نا آشنا که نقشه به دست از این مترو به اون مترو می دویم

نقشه ات را که در می آوری یعنی توریستی

از روی نقشه ای که اثار هنری شهر را با ایستگاههای مترو نشان داده کوتاهترین مسیر رو انتخاب می کنی

کمترین تعویض خط

نقشه به دست راه می روی و منتظری جادوی شهری که اینهمه دوستش داشتی طلسمت کند

مفتونت کند

دوست داری فقط و فقط زیباییها را ببینی و نمی شود

نمی شود که نمی شود

شب اول تا صبح توی خیابانهای آشنا و نا آشنا پرسه می زنی

نرده ایستگاههای مترو را کشیده اند و به جز مترو خوابها و گروهی مست آدمی در خیابانها نیست

پیاده راه می افتی از دروازه پیروزی تا میدان کنکوذد کنار رودخانه سن

ماه زیبا و کامل

پاریس شهر بیخوابی نیست انقدرها هم که می گفتند

کافه ها یکی یکی تعطیل می شود

هوا سردتر...

.....

صبح فردا باز  راه می افتی

زیر داغترین آفتابی که در این قاره تجربه کردی

ایفل، تروکادرو و آدمهایی که برج ایفل کوچک را می فروشند

بچه ها جیغ می کشند و آدمها خسته می شوند

راه رفتن راه رفتن

راه رفتن بی امان

دوباره میدان کنکورد

ساختمان قدیمی اپرا

کلیسای نوتردام

پاریس یک ماراتن تمام عیار است

خسته که بشوی انگار یک لحظه رااز دست داده ای

کلیسای قلب مقدس و پاریس که از آن بالا زیر پای آدمه

پر از آدمهایی که می نوازند و نقاشی می کشند

شمع روشن کردم هم توی نوتردام هم توی قلب مقدس

....

دهکده قدیمی و آرامش سنگفرشهای خنک و رستوران و بار دو طرف راه

لوور و قسمت ایران و شاید کمی خوشحالی از این بابت که می دانی جای همه چیز امنه

عکس انداختن با رامسس نشسته

اینهمه همهمه برای تابلوی مونالیزا که وسط دو تا نگهبان ته سالن توی یه جعبه شیشه ای گذاشته شده

سالن میکل آنژ و هنر روم و یونان قدیم

نقاشیهای ایتالیایی و فرانسوی

بطری آب، کفش راحت، 7 ساعت از این سالن به اون سالن

خداحافظی از لوور

خوردن به در بسته پرلاشز

قایق سواری روی سن  فقط برای شاید کمی نشستن و تماشا کردن

پرلاشز و آرامگاه ابدی

اصلا این اسم آرامگاه ابدی

دنیای بی تغیری و سکون

عکس گرفتن به یادگاری که ای آدمها که مرده اید

من آمدم با یک لبخند گل و گشاد از شما و سنگ قبرتان با آن امضای شکل بوف کورتان عکس انداختم

آقای پروست که نتوانستم آن "در جستجوی ..." را تا آخر بخوانم من هم آنجا بودم

یادمان اردوگاههای کار اجباری نازیها

پیدا کردن دیوار کمون به سختی

پدر پیر فرانسه و رد شدن و زمین خوردن توی پرت ترین جای این قبرستان دوست داستنی

باغ لوکزامبورگ و این جوگیری که منم با پاهای تاول زده باز میدان کنکورد باز دروازه پیروزی باز این خیابان پهن و سنگفرش و بوی باران

چترهای باز و ادمها می دویدند و قایم می شدند و من ایستادن توی کارم نبود

اینهمه تصویر دیدم و یه عالمه آرزو یکجا بدون تبصره هاش برآورده شد

اما پررنگ ترین تصویر برای من تصویر آدمهای خسته و بعضا دلگیری بود که نمی دونم چرا دلگیر بودند

غمگین بودند و نقشه ای نداشتند که به جاهایی که نمی شناسن برسونه

در پاریس فقط و فقط باید توریست باشی

تا نقشه به دست به جاهایی برسی که قبلا عکسشون رو می دیدی

تا گوشه ایفل که از پشت اونهمه شاخ و برگ پیدا می شه بگی این بود؟

بعد که کامل می بینین بگی پس این بود

تا پاریس برات توی خیابون "شانس الیزه" معنی بشه و میدان طلایی کنکورد

تا پاریس برات مساوی لوور باشه که از این سرش به اون سرش بدویی با یک دست "آدیو گاید" یک دست دوربین و یک دست نقشه...

پاریسی که من دیدم جشن بیکران نبود

هرقدر هم ساعت 10 شب نورهای ایفل برقصه تا ده دقیقه هر قدر هم مردم کنار سن برقصن

پاریس برای من ماراتن بی امانی بود که نمی خواستم توش ببازم به ساختمونهایی که از سر جاشون فرار نمی کردن و برای من دیدنشون یک جور آرزو بود

همین

آ.ز.ا.د.ه.

پ.ن. 1 : اینها را نمی خواستم بنویسم اما یک دوست تقاضای سفرنامه کرد نوشتم فقط که نوشته باشم

این روزها حوصله هیچ کاری نیست

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
مچالگی
نویسنده : A - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۱
 

آدمیزاد است دیگر

گاهی مچاله می شود

مچاله می شود و هرچه دستها و پاهایش را کش می آورد در نمی آید از این مچالگی از این وضعیت اسف بار

بعد حرفش نمی آید چه برسد به نوشتن

حرف زدنش می شود دو کلمه آره یا نه

می آم یا نمی آم

و فقط تماشا می کند

تماشای صحنه هایی که خودش تویشان هیچ نقشی نداشته

تماشا می کند با نگرانی، بهت و دلهره و سرش سوت می کشد از صدای "سنجاقکهایی که در دفتری با سوزن مصلوب شده اند"

باز  هزاران بار گوش می کند "بیداد" را و

می ماند  بیاید بگوید نگران است  که چه؟

بگوید مچاله شده بعد از دیدن آخرین لحظه های یک آدم

بگوید روزی هزار بار در ذهنش آن آدم دارد همانطور جان می دهد و می میرد

اصلا حرف بزند که چه

بگوید اگر ذره ای از جرات ، شهامت یا جسارتی که در خودش سراغ داشت مانده بود الان اینجا نبود

الان بی ترس  از پاسپورت چک فرودگاه ایران بود

بی خیال رنج مادرش که می ترسد از از دست دادنش

زندگی من دو بخش شده

 بعد از مچاله شدن

بعد از دیدن آن همه خون

شال و کلاه کردن و رفتن به میدان بورس  آمستردام و شعر خوانی و شمع روشن کردن

باد می آمد

باد می آمد و شمهعا را خاموش می کرد

پارافین داغ ریخت روی دستم

اما من انگار که سر بودم

سر شده بودم

حالا من هنوز اینجا هستم

مچاله شده

معتاد این همه آرامش

نه شکوه می کنم

نه حرف می زنم

می خوام چشمهام رو ببندم

اما این تخیل لجام گسیخته

این آدمهایی که روزی هزار بار پیش چشمهام می میرند

من هر شب آشناها رو حاضر غایب می کنم

و به پستی خودم می خندم

آدمهای بسیاری دیگر هیچ وقت به خانه شان بر نمی گردند

لعنت به من

لعنت به من که حاضر غایبشون نکردم

لعنت به من و این همه ترسویی

این یکشنبه ، اولین یکشنبه بعد از مدتها خانه ماندم

خیال ندارم هیچ جا بروم

هوا نیمه سرد و بارانی

اتفاقات دیروز رو از راه دور مرور می کنم و حرفی برای گفتن نیست و ندارم

"بگویم بیدادگاه بود که چه بشود اصلا؟

مگر نمی دانستم

چرا جا خوردم؟

مثل پیرزنها فقط نفرین می کنم

تصویرها در ذهنم مرور می شوند و می نویسم برای خودم

فقط برای خودم توی دفترم با شماره صفحه و تاریخ

می نویسم تا یادم باشد یک روزهایی درمان رنجهایم را می دانستم و هیچ کاری نکردم

که صدای مادرم توی گوشم زنگ می زند که بچه بزرگ نکردم بشه گوشت دم گلوله

هیچ کس بچه اش را بزرگ نمی کنه برای گوشت دم  گلوله

هیچ کس بچه اش را به دنیا نمی آورد برای گردن شکسته، جمجمه متلاشی، فک خرد شده

اما پس ما برای چه بزرگ شدیم؟

برای دوری

یا ماندن و اگرنه گوشت دم گلوله تحلیل رفتن و زیر پاهای دیکتاتوری خرد شدن

من حتما برای دوری بزرگ شده ام

برای شنیدن صداهایی با زبانی ناشناس

برای بارهای الکل و گروههای جاز به درد نخور

شاید برای گشتن این اروپای زیبا و پیر هم حتی

چمدان سفرهای کوتاه بسته شده

آماده سفر هستم

مچاله شده، گیج ، ترک خورده

آماده سفر در دل این آروپای آرام زیبا و دوست داشتنی

تا ببینم مرا سفر به کجا می رود

"کجاست جای رسیدن"؟

"کجاست جای رسیدن؟"

 

آ.ز.ا.د.ه.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
....
نویسنده : A - ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۱
 

تقصیر تو بود

تقصیر من و این پای رفتن هم

من و این

" هوس

  قمار

  دیگر"

هم...

آ.ز.ا.د.ه.


 
comment نظرات ()
 
 
18 تیر 88
نویسنده : A - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٩
 

18  تیر امسالمان رفتیم جلوی پارلمان

طومار بلند سبز رو امضا کردیم

و مثل همیشه شعر شهید کوی پس ذهنم بود

من دورم از اون روزها

اون روزهای 18 سالگی سر نترسی

و حالا این زندگی امن و آرام گاهی حتی لج در آور

من ترسوی ترسوی ترسو...

من که هزار بهانه و توجیه دارم برای خودم

برای اینجا بودنم

دارم فیلمها رو می بینم

"سر نترسید خیلیییی...."

عادت دارم انگار هر سال یه همچین روزی یاد یه روزای دوری بیفتم و اینکه چهطور همه چی پوچ شد و شاید....

یادبود مردگان

ما را به خاطر بیاور...

ما را که تازه جوانانی ۲۲ ساله بودیم

شور عشق در سینه داشتیم

پیش از آنکه عاشق شویم، سینه بر خاک سوده رفتیم

ما را به خاطر بیاور

ما را که سینه سرخانی خنیاگر بودیم و ده به ده

نه در آسمان نه در کوهسار نه بر شاخسار

که در بازار پیش از آنکه آوازه‌خوان شویم

بر شاخه‌ای تکیده از تکیه‌گاه خویش

جان وا سپردیم

به خاطر دارم پیامتان را سرنوشتتان را

آری

و همیشه در گذرگاه خاطرم درگذر است

آوازهای صامت سینه‌سرخان سینه بر سیخ و

تجسد آرزوهای ۲۲ سالگان سینه بر سنگ

و از تکرار یادشان شاید پیش از آنکه شاعر شوم

بیست و دو ساله بمیرم...آمین

شهید کوی عزت ابراهیم‌نژاد

 

 

آ.ز.ا.د.ه.

 


 
comment نظرات ()
 
 
شالیزار
نویسنده : A - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٢
 

تلخ است که در این بعد از ظهر دوست داشتنی  جمعه بوی شالیزار بپیچد توی مغزت

همه حس بویاییت را پر کند و  "شالیزار" ی نباشد

اما  همه تلخی این روزهای من  از این نیست ...

آ.ز.ا.د.ه.


 
comment نظرات ()
 
 
اطلاع رسانی به مش2
نویسنده : A - ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٧
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()
 
 
اطلاع رسانی به مش
نویسنده : A - ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٧
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()
 
 
این روزهای غریب
نویسنده : A - ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٦
 

عاشقانه ای غریب برای هیچ کس

برای این روزهای غریب اضطراب و دل آشوبه

همه چیز با همه چیز خلط شده همه مرزها برداشته شده مرزهای جدیدی گذاشته شده

من دورم و آنقدر دور که به خودم اجازه نمی دهم یک کلام حرف بزنم

این آدمها ، این جوانها که این روزها زیر گلوله و آتش فریاد می زنند و خونشان سنگفرشها را رنگین می کند

و ما ، ما آدمهای دور می رویم کنار سفارت مجوز می گیریم به سبک آدمهای متمدن اعتراضمان را به عرض جهان می رسانیم و بعد تمام

پلیس امنیت ما را تامین می کند، حتی خیابانها را می بنند

دیروز آسمان دن هاخ بارانی بود

چترهایمان باز بود

فریاد می زدیم" ور ایز مای وت"

همینقدر ابستره همین قدر شاید بیفایده و نمادین

بعد من همه اش بغض دارم این روزها

چهارمین شب بیخوابی من است و به مامان التماس می کنم می خواهم بیام من باید اونجا باشم

از کی خون من رنگین تر شده از آنها

و مامان می گه که برای اولین بار خوشحاله از دوری من

من هیچ کار دیگری نمی کنم

هیچ کاری جز اینکه کمی تحقیق کنمم که کجا بهتر است برویم "پارلمان اروپا" یا "دیوان لاهه"

بعد هم فیلمهای خشونتها را ببینم و اشک بریزم

گاهی بیصدا فقط اشکم بیاید و صدایم نیاید و هی بخواهم فکر کنم که باتوم چقدر درد دارد

هی دردش را برای خودم مدلسازی کنم

اما چیزی که  هست این است که میان تصور درد و موجودی که از او خون می رود هیچ سنخیتی وجود ندارد

امروز حکایت دیگری بود

اولش دیدن آن دستهای به بالا گرفته شده

آن سکوت

آن جمعیت میلیونی کمی امیدوارم کرد

من نا امید بدبین را حتی که لالمونی گرفته ام بلکه حرفهای منفی نزنم و پیش بینیهای بد نکنم مثل قبل از انتخابات که درست در آمد را هم حتی امیدوار کرد

بعد تیراندازی را دیدم

بعد کشته را دیدم که روی دست می بردند و می کشم می کشم آنکه برادرم کشت را شنیدم

دیگر بغض نبود هق هق گریه کردم

هق هق گریه بی حاصل

گلوله است

می شکافد

از هم می پاشاند

از هم می دراند

خون بود و خشونت بود و قربانی امروز روی دستها بود

و فکر می کنی آن پیکر بیجان چه قدر آرزو داشته

به چه چیزهایی فکر می کرده

امشب او به خانه اش نمی رود

امشب یک مادر با نگرانی به ساعت نگاه می کند

امشب که به خانه هامان رسیدیم

امشب که خبر سلامتی  نزدیکانمان را گرفتیم

یادمان باشد امشب یک نفر از نگرانی در نمی آید

یک نفر هیچ شبی به خانه اش نمی رسد

آسمان اینجا بارانی است

رعد و برق می زند

ترسناک است، این اصلا خاصیت شهرهای ساحلی است

و امشب میان این هوهوی باد و تق تق شیروانیها و گریه خودم فقط و فقط یک آغوش گرم می خواستم که به من بگوید همه چیز درست می شود حتی اگر به دروغ

و هیچ کس نیست

من کم آورده ام

بدجور هم کم آورده ام

شاید به خاطر بیخوابی و اضطراب این شبها باشد

اما ...

آ.ز.ا.د.ه.

 

 

 

 


 
comment نظرات ()