من سرشار از گفتنم نه نوشتن
باید که اینجا روبروی من می نشست کسی چشم در چشم
باید چای انگلیسی سفارش می دادیم و کیک پنیر
هوای سرد، بخاری برقی پایین پا
دستها دور لیوان چای داغ
باید اینطوری می بود و من قصه روزهای تلخم را تعریف می کردم به شیرینی
شاید حتی می خندیدم وسطش
جوری که خودم هم باور نکنم اینهمه تلخ بوده
از اینجا شروع می کنم
یکی بود یکی نبود
دختری بود که هر روز با چوبهای زیر بغلش سوار اتوبوس می شد، از پله های ایستگاه بالا و پایین می رفت
همیشه به قطارها دیر می رسید چون با پای شکسته سخت می شه از پله ها بالا پایین رفت
چون ایستگاه روتردام آسانسور نداشت
به اسخیدام که می رسید اغلب بارانی بود هوا ....بارون می اومد همه جا گل می شد ، گچ پاش خیس می شد مسیر طولانی بود
اما کم نمی آورد
هر روز و هر روز
زمین می خورد گلی می شد اما ادامه می داد
پاش بدتر و بدتر می شد مسیر انگار طولانی و طولانی تر....
زمین خورد، با دوچرخه تصادف کرد....
کارفرما زد زیر قرارداد
دادگاه ، وکیل دندون گرد
بذار برات از ترس و تنهایی دختری بگم که بی دلیل چشماش تار می شد، نمی دید دوبینی پیدا می کرد
و می ترسید می ترسید وسط ایستگاه شلوغ، توی ازدحام یه شهر غریبه دیگه چیزی نبینه..
بذار حتی از له شدن روزی بگم که یه دکتر با خونسردی جلوم نشست و گفت ممکنه شما این بیماری رو از قبل داشتین و پلاکها توی این آب و هوا فعال بشه... و این یعنی مرگ تدریجی ، یعنی زمینگیری
یادم نمی آد چی کار کردم، کجا رفتم یادمه که له شدم
باز اما کم نیاوردم
درد پا، دوبینی، مسیر دور، دکترهای جورواجور که نمی فهمیدن چمه یا کاری نمی کردن که مطمئن شم
بدنم کم آورد، چیزی یادم نمی آد چشم باز کردم توی آمبولانس بودم بعد هم اورژانس و بخش داخلی
من بودم و ساعتهای ملاقات که هم اتاقیهام دورشون شلوغ می شد و من زیر لحاف گریه می کردم
آندوسکوپی، روزی 3 بار آزمایش خون و هیچ چی به هیچ چی
دیو مهربونی نداشتم که به دختر بند انگشتی ترسیده درون من بگه هیچ چی نیست
بگه همه چی درست می شه
صدام رو صاف می کردم به مامان زنگ می زدم که خوبم و ملالی نیست
و ملالی بود و همه زندگیم ملال بود
ملال بیمارستان و بیماری، ملال کار و کارفرما و دادگاه و وکیل
ملال تنهایی و عصرهای دلگیر بیمارستان
برگشتم
اینجام
قضاوتم کردند دوستان روزی هزار بار
گفتند که ضعیفم، خوشی زده زیر دلم
دکتر گفت که دکتر هلند چرت گفته همه چی فقط اعصابه
برگشتم با بی اعتمادی به آنها که روزی اعتماد کرده بودم بهشان
برگشتم ، می خواستم تنها باشم بشینم به خوب کردن زخمهام
نشد
زخمی روی زخم
دروغی پشت دروغ بود که فهمیدم
راست همه دروغها را که فهمیدم، شکهایم همه یقیین شد به بدی
لیست خوبهای آدمهایم کم شد
لیست بدها، نامردها، بی معرفتها، دروغگوها پر شد
بدبینیهایم بیخود نبود
هیچ کس راستش را به من نگفته بود
دوستهایم دشمنی کردند
بدی دیدم، کژفهمی
هیچ کس من را نفهمید
برای هیچ کس نگفتم
اینجا می نویسم که یادم باشد :
اما من دوام آوردم، دردی بود که من را از پا نینداخت
دردی بود که من را قوی کرد
و روزی به زودی همه اینها را نه به تلخی به شیرینی یک خاطره خوشایند تعریف خواهم کرد برای کسی که بلد است با دستهایش چینهای روی پیشانیم را باز کند و چروکهای ریز دور چشمم را ببوسد و بگوید که می فهمد
بگوید که انگار خودش همه این لحظه ها را زندگی کرده و دروغ نگوید
بعد بگذارد گریه کنم حداقل همه این چند ماه ترس و بی پناهی و خستگی و تنهایی را
کسی که قضاوتم نکند، کسی که محکومم نکند به ضعیف بودن، کسی که بگوید به من حتی به این من زمین خورده، بد آورده افتخار می کند، کسی که تحقیری در کلامش نباشد
کسی که امن باشد
خوب باشد
صادق باشد....
بعد آونوقت قصه ام که تمام شد، چای انگلیسی و کیک پنیرمان را که خوردیم و لا بلایش شاید پکی هم به سیگار زدیم
بعد می گوییم: دوباره منو بیارین لطفا...
این بار من تلخ نخواهم بود دیگر
آ.ز.ا.د.ه.
پ.ن. خدمت خدا دیگه بسه ها نمی خوام از این قویتر شم بی زحمتتتتت
نظرات ()پذیرفتن این واقعیت که از عشق ِ دوست دختر/پسر/زن/شوهر ِ شما به شما جز جسدی رو به فساد نمانده، روحی سترگ می خواهد و کار هرکس نیست.
برای همین است که ِ هنوز جیغ می کشم: تو از اول هم دوستم نداشتی
تو از اول هم عاشقم نبودی
تو به من دروغ گفتی
که با احتمال بالایی اشتباه است. و خودم هم به آن واقفم که اشتباه است.
ولی چه چاره که پذیرفتن جدایی از آدمی «بد» که از اول هم دوستمان نداشته آسانتر از پذیرش این واقعیت است که کسی عشقش به ما زوال پیدا کرده.
نقطه
% از گودر با کمی جرح و تعدیل
نظرات ()می روم... به زودی
بلیط او.کی شده توی دستمه
می رم و نه نامی از خودم می گذارم نه نشونی نه آدرسی نه تلفنی هیچ چیه هیچ چی هیچ چی
بی خبر می رم
عجیب در خیالم رفتن و گم شدن هست
گم شدگی محض مثل نابودشدگی
تنهای تنها
آ.ز.ا.د.ه.
نظرات ()
زهر آن روز سرد زمستان انتظار برای "اویی" که مرده بود و هیچ گاه نرسید
زهر آن خداحافظی گریه آلود توی فرودگاه آمستردام
زهر شبهای سرد بی خبری و انتظار کنار "ا و ی ن " و دری که هی باز می شد و بسته می شد
زهر دروغهایی که یکی یکی راستشان را فهمیدم
زهر دوباره خداحافظی توی فرودگاه امام
زهر انتظار در شبهای سرد بیمارستانی در غربت و تلفنی که هیچ گاه زنگ نخورد
صدایی که نگفت عزیز دلم، جانم
صدایی که هیچ چیز نگفت
زهر حرفهای نگفته، اشکهای نریخته
اینهمه زهر در جانم
زهرها از پا درم آورده و جانم دیگر تصفیه نمی شود
چنبره زده نشسته هام با زانوهای بغل کرده روی تخت سرد بیمارستان و تنهایی تنهایی
هیچ کاری نمی کنم
با اینهمه زهر چه می توانم بکنم؟؟؟
آ.ز.ا.د.ه.
بیمارستان فیتلند
هلند
23 نوامبر 2011
نظرات ()یه جایی خوندم کسی که گریه می کنه شاید از ضعفش نیست
شاید برای اینه که مدتی طولانی قوی بوده علکی!
شاخهام جوانه زده می کوبمشون به در به دیوار
کسی دیوارهای سیاه تنهایی را رنگین نکرد!
آ.ز.ا.د.ه.
نظرات ()ساعت 10:40 یک صبح آخرای پاییز
تو بگو 6 عصر سیاه زمستون
باد می سوزاند
می سوزاند
آ.ز.ا.د.ه.
نظرات ()روز اول آذر ماه آخر پاییز در بیمارستان
نشد که کلا از دستشون در برم
دفعه پیش با آمبولانس و تشکیلات رفتم این دفعه با پای خودم
زنگ زدن گفتن دکتر باهات کار داره بعد دوباره بستریم کردن
به سلامتی مریضهای بستری بی ملاقاتی
اینجا هر تختی برای خودش یه تلویزیون داره که نمی شه باهاش فیلم دید اگه بخواهی فیلم ببینی باید پول بدی
بعدش هم اینرنت هم داره که الان دارم باهاش اینجا می نویسم دیگه بگیر نگیر داره
یه خانومه اینجا راه می افته با چرخ دستی میوه و آبمیوه می ده بهمون یا اگه بخواهیم چای و قهوه اما من قهوه نباید بخورم
غذاهاشون هم که مزخرف یه بار در روز سوپ می دن ساعت 5 اینطورا هم شام/ناهار
منتها من الانه هیچ چی نباید بخورم به خاطر یه "اینوستیگیشن" که امروز عصر دارن
بعدش هم روزی سه بار از من خون می گیرن دیگه خون تو تنم نمونده به خدا
هوینا دیگه فعلا
آ.ز.ا.د.ه.
نظرات ()
از بیمارستان خودم رو مرخص کردم... یعنی تقریبا به زور
گفتن ما توصیه نمی کنیم که بریی
باید بنمونی برای آزمایشهای بیشتر
مردم انقدر ازم خون گرفتن تازه می خواستن آندوسکوپی و سی تی اسکن هم بکنن
اما گفتم که نه باید برم دوستم داره می آد
دو روز سخت تلخ و غیر قابل جبران در "فیتلند هاسپیتال"
زندونی بی ملاقاتی شنیده بودین؟
من مریض بی ملاقاتی بودم و علکی منتظر
حالا هم دارم می رم اسخیپول استقبال یک دوست
قراره خوب باشم
آ.ز.ا.د.ه.
نظرات ()خواب دیدم توی ونیز دارم از بازار خرید می کنم...
دارم سر یکی از این ماسک قشنگا با یه فروشنده چونه می زنم...
نه اینکه فک کنی سر یکی از این 20 یورویی هاش...
سر یه دونه از این 100 یوروییهاش...
تو هم بودی واستاده بودی زل زده بودی...
بعد ماسک رو زدم به صورتم ...
بعد از خودم ترسیدم ...
یهو توی خواب توی خود خود خواب حس کردم که خودم همین جوریم...
یاد عشق در ونیز افتادم...
حتما بعدش هم می رم یه کافه عین یه احمق صندلیم رو یه جوری میذارم که انگار منتظر کسیم...
تا کسی نیاد بشینه...
تو هم که خب نمی آیی...
این میشه دیگه...
آ.ز.اد.ه.
نظرات ()یه روزی یادم نمی آد چرا و سر کدوم دیوونه بازیم بهم گفتی دیوونه...
گفتم: اونوقتنه یه روزی انقده دلت واسه این دیوونه با دیوونه بازیهاش تنگ بشه...
گفتی: نگو، اینجوری حرف نزن دلم می گیره...
گفتم: از واقعنی؟!
...
...
...
حالا دلت شاید تنگ نشده باشه برای دیوونه بازیهام
من اما من دلم بدجوری تنگیده برای "دیوونه " گفتنهای تو...
از واقعنی گفتم اینا رو...
آ.ز.اد.ه.
نظرات ()با قطار می رفتم سر کار
از صبحش زیر بارون در به در به دنبال بیمارستانی گشتم که پایم را آنجا گچ گرفته بودند
درد داشتم یه درد عجیب می خواستم ببینم این پا چرا خوب نمی شه؟
مثل یه پرنده خیس یا یه گربه خیابونی خیس از بارون
گم شدم
عزمم رو جزم کردم گفتم حالا که بیمارستان نشد برم می رم سر کار
حتی فکر کردن به پیاده روی از ایستگاه تا شرکت با این درد پا حالم رو بد می کرد
اما سوار قطار شدم
یه گروه پیرزن خوشحال هم سوار شدن
از کجا می گم خوشحال؟
چون هلندی بودن و ماتیک قرمز زده بودن
از کی تا حالا انقدر سطحی نگر شدی دختر؟
حساب کردم آخرین بدبختی که سر اینا نازل شده باید جنگ جهانی دوم بوده باشه که 66 ساله تموم شده
تو بگو آن موقع اونها 4 ساله بودن
بعدش هم با روتردام ویران و اونهمه ویرانی موندگار شدن
آره موندگار شدن
می شد حدس زد یه مشت دوست قدیمی هستن که دارن می رن پیش یه دوست دیگه دن هاخ
از کجا می گم دن هاخ؟ چون هی دن هاخ دن هاخ می کردن
به همین راحتی فکر کن سوار قطار می شی و 45 دقیقه بعد خونه دوستت هستی
دوستهای من کجان اما؟
همه پخش شدن توی گوشه کنار دنیا استرالیا، کانادا، آمریکا، آلمان، فرانسه...
ایران بلی حتی ایران
از جمعمون یکی یکی کم شدن حالا اونهایی که موندن هم دنبال رفتن هستن
مهاجرت مساله من است
مهاجرت مساله ماست
روزی دیدیم کاری نمی تونیم با زندگیمون بکنیم گفتیم شاید جای دیگه زیر آسمون دیگه رشد کردیم ، ریشه دادیم، شاخ و برگ دادیم
اما ما هیچ وقت پیرزنهای خوشحالی نمی شیم با ماتیک قرمز که برای دیدن یه دوست از یه شهر بریم یه شهر دیگه
ما اگر به سن پیری برسیم
چه ایران باشیم چه هرجای دیگه دنیا پیرزنهای تنها و ناراحتی هستیم جدامانده از هم از خاطرات جوانی و نوجوانی و کودکی
جدا مانده از خانواده و دوست
از دیار آشنا که بگو حالا این سرزمین نفرین شده آفت زده ترک شده
اینجا من شهروند درجه 4 هستم که هلندی حرف نمی زند نمی خواهد بزند
آنجا شهروند درجه چندم هستم؟
اینجا روی پروژه آف-شور کار می کنم که کارفرما "هلندیا" است
من خارجی هستم یک نیروی کار یک برده که با پای خودش آمده؟
تلخ است نه؟
این نگاه من به مهاجرت؟
اینجا جای نفس کشیدن ندارم
آنجا هم
حلقه محاصره تنگ و تنگ تر می شود
زندگیم را ببین شده همه اش دل بستن و بریدن از آدمهایی که خودم را راضی میکنم قدرم را ندانستند، لایق من نبودند
اما خودم می دانم این آوارگی و بی خانگی این تنهایی و بی پناهی سهم من نیست و نخواهد بود
من نگاه می کنم و حسرت می خورم حسرت دختری که جوانیش را حرام راهی برای رفتن کرد و حالا که رفته
نگران نگاههای شماطت بار دیگران برای حتی آوردن نام برگشتن....
زیاده گویی بود
من دیگه تنها محاجرت نمی کنم
به هیچ کجا
....
بگذریم
ایستگاه روتردام یه پیرزن غمگین سیاهپوست با ماتیک قرمز سوار شد
رسیدم شرکت بعد از یک پیاده روی 45 دقیقه ای بین ایستگاه تا شرکت
پای ورم کرده و موها و لباسهای خیس
کمی هم گریه کرده
میشل – رئیس – دید
راننده شرکت را آماده کرد که مرا به خانه برگرداند تلفن را برداشت به آزانس کاریابی زنگ زد و به هلندی حرفهایی زد که نتیجه اش این شد ژاک برایم وقت گرفت برای فردا صبح و من را به بیمارستان برد و هنوز من درد دارم...
آ.ز.ا.د.ه.
نظرات ()یه جایی توی فیلم کنعان دختره که اسمش یادم نیست می گفت : " من صبح که پا میشم... دلم میخواد کسی باهام حرف نزنه... میخوام از خونه که میرم بیرون، کسی منتظرم نباشه برگردم... دل کسی واسم تنگ نشه... کسی منو نخواد... میخوام تنها باشم...
می فهمم چی می گه منم یه روزی اینطور زندگی رو دوست داشتم تنهایانه
بهش می گفتم "زندگی تنهایانه"
اما حالا نه
دلم می خواد صبح با چشمای پف کرده و خوابالود به یکی سلام کنم
با هم صبحانه بخوریم حتی
براش توضیح بدم که کجا می رم بعد از کارم . ازش بپرسم می آی؟
دلم میخواد کسی نگرانم بشه اونقدر نگران که اگه موبایلم رو جا بذارم یه روز توی ماشین بیاد بهم بده
بدونم انقدر نگران می شه و انقدر برام عزیز باشه که سر مهم ترین جلسه ها حتی اگه شده یواشی بهش بگم جلسم بهت می زنگم
دلم نمی خواد تنها باشم
می خوام کسی منتظرم باشه، می خوام منتظر کسی باشم
من از روزهای انتظار و شبهای بی خبری اینجا متنفرم
از قطارهای سر وقت اینجا متنفرم
از پیرزنهای خوشحال که ماتیک قرمز می زنن
از مردم خوشحالی که با دوستهاشون می رن این ور اون ور
دلم دوستای خودم رو می خواد، دلم چهارشنبه شبهای کافه گالری رو می خواد
اینجا هر چی بری بار ، هر کاری کنی بهت خوش نمی گذره
می گن مواظب باشین چی آرزو می کنین ممکنه برآورده بشه همینه دیگه
آ.ز.ا.د.ه.
پ.ن.1:
این روزها دائم بغضم می ترکد از بس که تو نیستی...
همه اینها بهانه است...
همه اش بهانه گیریست...
همه اش...
نظرات ()دلم می خواد روی قبرم آینه بذارن نه سنگ
چراش رو نمی دونم
اما دلم می خواد
آ.ز.ا.د.ه.
نظرات ()مامان باید عمل کنه
نمی دونم چی کار باید بکنم
من دورم
خستم
کم آوردم
آ.ز.ا.د.ه.
نظرات ()اینجا هستم
3 هفته است
قلب اروپای زیبا، دوست داشتنی، آرام
آرام نیستم
هر روز بارون می آد
هر روز
روز دوم پام رو شکستم ، داشتم از تخت می اومدم پایین سر خوردم، پام پیچ خورد و از درد نفسم بند اومد
نمی دونستم چی کار باید بکنم فقط تا صبح درد کشیدم ایده اینکه روز دوم کار نرم سر کار غیرممکن بود
اما روی قوزک پام قدر یه نارنگی باد کرده بود حتی تکون نمی تونستم بخورم
مسکن هم اثر نمی کرد، اما مسکن بود که می خوردم
زنگ زدم سر کار که نمی تونم بیام به خاطر پام
تا 12 ظهر نشسته بودم می زدم تو سرم که دیگه گیر کردم نه می دونم چه جوری، نه می دونم کجا
اومدن از شرکت بردنم بیمارستان گچ گرفتن
دوستای تازه ام تنهام نذاشتن
درد داشتم
راه نمی تونستم برم
فقط غصه می خوردم
فقط
واسه تنهایی خودم واسه دوریم
بعد ازش هیچ خبری نبود
هیچ خبری
بعد چهار روز زنگ زد که من نمیدونستم دوستام نگفته بودن پام شکسته
گریه می کردم دلدلریم می داد
دعوا کردیم شاکی بودیم
فردا شبش گقتم می خوام برگردم گفت اگه برگردی دور من رو خط بکش
گفتم از همین الان دورت رو خط می کشم
خط کشیدم
چیزی توی من شکست
می خواستم بگم نرو
نگفت
می خواستم بگه برگرد عزیزم
نگفت
غصه خوردم
یاد شعری افتادم که البرز می خوند
"ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
دام رو پاره کردم
رفتم
هنوز پام توی گچه
هنوز تنهام
می رم سر کار
هیچ چی روشن نیست
هیچ چی خوب نیست
من هر روز می خوام پنجشنبه برگردم پنجشنبه که می شه باز اینجام
نمی دونم چی کار می خوام بکنم
گیجم، گنگم ، خودم نیستم، از خودم دورم
سر کار آهنگ گوش می دم گریم می گیره، دلم تنگه
حالم از دوری به هم می خوره
از فرودگاه متنفرم، از صف پاسپورت چک، از خداحافظی
از فاصله ها که زیاد می شن
از آدمهای بی عاطفه ...
اصلا از همه چی
با عصا می رم سیگار می کشم
آهنگ گوش می دم گریه می کنم
کارم رو دوست ندارم، شرکت رو دوست ندارم، شهرم رو هم، خونم رو هم
فقط تحمل می کنم و هر شب که می خابم آرزو می کنم که دیگه بیدار نشم
بیدار می شم
هیچ چی نمی تونم بخورم
هیچ چی توی معدم نمی مونه
هر چی می خورم بالا می آرم
از ترس استفراغ فقط شیر می خورم و قرص ویتامین
ماستریخت رفتم
رفتیم بلژیک "ماسمخلن" بارون اومد
بستنی خوردم بالا آوردم
گلی خورش قیمه درست کرده بود خوردم بالا آوردم
کیک تولد گلی رو خوردم بالا آوردم
ساعت 3 صبح رسوندنم خونه توی "دردرخت"
گریه کردم تا صبح
ویدا اومد دنبالم رفتم دن هاخ
باز گریه کردم تو بغل ویدا
کم آوردم
افسردم
با قطار رفتم سر کار
دلم برای خودم سوخته
نمی دونم چی کار می خوام بکنم
پذیرشم از دانشگاه لیورپول رفته رو هوا به خاطر تحریم و ایرانی بودن
شیما و دوست هلندیش دارن فوتبال می بینن هلند و سوئد
هلند عقبه
من برام مهم نیست
دلم برای مامانم تنگ شده
مثل اون وقتی که تازه برگشته بودم ایران و به زمان اینجا زندگی می کردم
به زمان ایران زندگی می کنم
دلم برای تهران تنگ شده، تهران پاییزی، تهران بارانی، تهران شلوغ و کثیف
دلم می خواد چهارشنبه اس ام اس بزنم همه رو جمع کنم کافه گالری
چای انگلیسی بخوریم سیگار بکشیم و حرص بخوریم
دلم مامانم رو می خواد
دلم می خواد بریم شمال
بریم رامسر
شب تصمیم بگیریم و صبح صبحونه رو توی رامسر بخوریم
غصه می خورم فقط
همین
الان رفتم بالا آوردم باز
همین
آ.ز.ا.د.ه.
نظرات ()نمی دونم چی کار باید بکنم
خیلی قاطیم
سردرگمم
هیچ کی نمی فهمه
هیچ کی نیست برای حرف زدن برای یه درد دل ساده
توی جونم زهر دارم باز
یه عالمه زهر
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
خستم
دلم مسافرت می خواد
دلم یه پایه می خواد
یکی که می شد الان همین الان بهش بگم بریم
نپرسه کجا
نپرسه چرا
اما و اگر هم نیاره
بهانه نگیره
فقط بیاد
یکی که دلم بخواد وقتی حتی از همه دنیا دور می شم پیشم باشه
یکی که کمربندش رو ببنده و آهنگ عوض کنه و بدونه کجای هر جاده چه آهنگی باید بذاره
یکی که نخواد تنهام بذاره
یکی که بدونه کنار من بودن یعنی چی
همیشه بدونه و بخواد که بمونه
یکی که من رو وقتی تلخ و در هم و پیچیده به خودم هستم
به اندازه بقیه وقتهام دوست داشته باشه
یکی که اگه باشه دیگه تلخ نمی مونم
یکی که وقتی باشه همه زهرها تجزیه می شه
یکی که ...
نیست
هیچ وقت نبوده
و اگه زندم برای اینه که امید دارم یه روزی می آد که هست
دیگه تا آخر قصه آخر آخر قصه
آ.ز.ا.د.ه.
اول تیر 90
ساعت 16:15
ن ا رگ ا ن
نظرات ()دستم به نوشتن نمی رود این روزها
حرفی نیست برای گفتن اگر هم هست که همه اش تکراریست
تکار مکررات است و خب دلم می گیرد که می بینم هنوز با اینهمه نگاه با این همه نور با این همه آدم
پشت آینه همه اش تنهاییست
ناتمامی قلبم بزرگ شد و هیچ نیمه ای آن را کامل نکرد
گفته بودم که تکراریست...
آ.ز.ا.د.ه.
نظرات ()"من آن مفهوم مجــّرد را جسته ام
پای در پای آفتابی بی مصرف
که پیمانه می کنم
با پیمانه روزهای خویش که به چوبین کاسه ی جذامیان ماننده است
من آن مفهوم مجــّرد را می جویم
افسانه های سرگردانیت
- ای قلب در به در! -
به پایان خویش نزدیک میشود.
بیهوده مرگ
به تهدید
چشم می دراند
ما به حقیقت ساعت ها
شهادت نداده ایم
جز به گونه این رنجها
که از عشق های رنگین آدمیان
به نصیب برده ایم
چونان خاطره ئی هر یک
در میان نهاده
از نیش خنجری
با درختی
......
......
قلبم را در مجری ِ کهنه ئی
پنهان می کنم
در اتاقی که دریچه ئیش
نیست
از مهتابی
به کوچه تاریک
خم می شوم
وبه جای همه نومیدان
میگریم.
آه
من
حرام شده ام!
***
با این همه - ای قلب در به در
از یاد مبر
که ما
- من وتو -
عشق را رعایت کرده ایم،
از یاد مبر
که ما
- من و تو -
انسان را
رعایت کرده ایم،
خود اگر شاهکار خدابود
یا نبود "
ا.بامداد
یادش گرامی
آ.ز.ا.د.ه.
نظرات ()