تک سلولی سانسور شده

 
کافه آنتراکت
نویسنده : A - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۳
 

 

کافه آنتراکت

میزهای قدیمی

 بوی اصیل قهوه

 گوشه موسیقی

آرامش آرامش آرامش

یله دادن روی مبلهای راحتی آن گوشه تماشای آنهمه ابر و بارون و شیروانیهای فلزی زنگ زده

شهر دود زده

شهر بارانی

زندگی چیزی کم داره هنوز

"لطفا سیگار نکشید"

وقتی یله داده ای روی ان مبلهای راحت و این شهر بارونی سیگارش کم است!

همین قدر مرفه بی دردی...

حتی صدای پا هم نمی آد

...

دم سینما

نبش جمهوری

پکهای تند تند به سیگار

باران تند تند

این بارون که نه به بارونهای پاییزی شبیه و نه بهاری

قطره های درشت و کثیف

ته سیگار خیس و  ماتیکی زیر پا له می شه

صداها همهمهمه

بوی دود

صدای ترافیک

همه تابلوهای رنگ و روغن شفاف آویزون به دیوار ذهنم خش بر می داره کدر می شه

صدای گریه بچه

قیقاژ موتور سواراز بین جمعیت

فحش

 نفرین

متلک     حرفای زیر شکمی

چیزی روی شانه هام سنگینی می کنه این شانه ها برای  این هم هست که گاهی بالا بیندازی و بگویی به من چه...

بارها از روی شانه ها نمی افتد

جای زیست و گریز نیست

اینجا دنیاست

صدای برف پاک کن

باز هم همهمه

ترافیک ترافیک ترافیک

زندگی واقعی...

بارها از روی شانه ام پایین نمی افتند...

آ.ز.اد.ه.


 
comment نظرات ()