تک سلولی سانسور شده

 
قصه من و ماهی سیاه کوچک
نویسنده : A - ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۱
 

بچگی ما به دوگانگیهای گذشت

قصه تکامل آدمهای میمون نما با آدم و حوا و خلقت در 7 روز زیر سوال رفت...

حرف زدن از دایناسورهای دوست داشتنیم  و همه اون دوره های زمین شناسی میلیون سال میلیون سال که حفظش کرده بودم و از بلد بودنش اینهمه لذت می بردم با پیدا شدن اولین تناقض "دین" و "علم" به اشاره معلم تربیتی توی مدرسه ممنوع شد

من نباید می گفتم که توی خونه شطرنج، ورق بازی ، ویدئو و  مشروب داریم...

باید همه فکر می کردن که ما با ضبط خونه نوار قرآن گوش می دیم...

روزگار عجیبی بود

این طرف صحبت پل صراط بود و ترس از جهنم و به قولی شوق بهشت

اون ور " دین افیون ملتهاست"

این ور ما رو با این خیال آشنا می کردن که فلانی امام زمانه اون ور ....

سر صف دعای " از عمر ما بکاه و بر عمر او بیفزای" رو با بقیه دعاها فقط لب می زدم...

چرا باید از عمر من کاهیده می شد؟!

یه بچه تنبل آدم فروش پیش معلم تربیتی لوم داده بود که مبصر کلاس دعاها و سرودها رو نمی خونه...

مامان دوست نداشت مبصر باشم می گفت مبصر یعنی "جاسوس" ...

اما عشقی داشت نوشتن اسم آدمها توی ردیف خوبها و بدها و ستاره یا ضربدر زدن جلوی اسمشون..

کلاس پنجم دبستان انقدر غصه خوردم که قران توی خونه نداریم یا جانماز که برام یه دونه خریدن

می ترسیدم مامان بابام برن جهنم و من بهشتی شم...

سرگیجه عجیبی بود عجیب غریب

ما اینجوری بزرگ شدیم

دغدغه مادر پدرمان چیزهای عجیبی بود دوست داشتند به قول خودشان" با درد توده ها آشنا شویم"

می خواستند سالم زندگی کنند پول زیاد را عیب می شمردند

حرفهای عجیب غریب می زدند ...

اینطوری شد که کودکی من از شنگول و منگول خالی شد

جایش الدوز و ننه کلاغه برایم خواندند و عروسک سخنگو

مجبور شدم پا به پای درخت هلو برای "صاحبعلی" و "پولاد" اشک بریزم

خود ماهی سیاه کوچولو پنداری کردم...

"24 ساعت در خواب و بیداری " را که خوندم از همه اسباب بازیهای پر زرق و برقم  بدم اومد

قهرمان بچگیهای من مرد سیبیلویی بود که شنیده بودم در ارس غرقش کرده اند...

بزرگتر که شدم فهمیدم قربانی قهرمان سازیهای آدم بزرگها شده ام...

اول کتاب 24 ساعت در خواب و بیداری نوشته بود که باید بچه های هموطن را خوب بشناسم و فکر کنم چاره درد آنها چیست...

"بچه باید بداند که پدرش با چه مکافاتی لقمه نانی به دست می آورد و برادر بزرگترش چه مظلوم وار دست و پا می زند و خفه می شود

بچه ها باید بدانند که پدرانشان نیز در منجلاب اجتماع غریق دست و پا زننده ای بیشتر نیستند...

بچه ها را باید از عوامل امیدوار کننده سست بنیاد نا امید کرد..." *

...

...

...

بچه فقط بچه است نمی دونم شاید باید ذهن بچه رو از هر ایدئولوژی مزخرفی خالی کرد که ترسناک باشه یا احمقانه...

اما نمی شه آدمها بچه هاشون رو انگار طوری تربیت می کنن که یکی بشن برن توی لشکر خودشون...

با همه اینها بچه فقط بچه است...

باور کنید بچه فقط یک بچه است

باید باید باید از هیچ چی نترسه باور کنین

بچه هایی که زود آشنا می شن با ترس و درد و فکر می کنن باید کاری کرد زود خسته می شن

زود بزرگ می شن

زود پیر می شن

همیشه بار سنگین مسئولیتی رو روی دوششون احساس می کنن

از همه چی غصه می خورن و می بینن که کاری نمی شه کرد

یا خودشون رو به نابودی می دن یا همه عمرشون رو به عذاب وجدان می گذرونن...

این بار " یه آدمی واسه خودت شدن"

چاره درد پیدا کردن دردناکه به خدا که دردناکه...

که کاری نمی شه کرد ...

بچه ها هنوز قربانی فقر، جنگ، عقب ماندگی و خشونت می شن...

بچه و بزرگ چه فرقی می کنه....

بچه هایی هستن که از ترس دیگهای جوشان جهنم کابوس می بینن و بچه های دیگه ای هم  ...

...

...

"مادر باید بروم...

می خواهم بروم ببینم آخر جویبار کجاست. می دانی مادر ، من ماه هاست تو این فکرم که آخر جویبار کجاست ....

می خواهم بدانم که ، راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا ، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و

دیگر هیچ ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟

مادرش گفت: به من رحم کن، نرو!.....نرو!
ماهی کوچولو گفت:« مادر! برای من گریه نکن ، به حال این پیر ماهی های درمانده گریه کن و رفت و رفت و باز هم.ماهی سیاه رفت و رفت ، و باز هم رفت..."**

دریایی در کار نیست دوست سیاهی کوچک من باور کن...

اینجا را یکی آقای بهرنگ به من بدهکار است که من رو به عوامل سست بی بنیاد امیدوار کرد...

قصه کفچه ماهیها اما عین حقیقت بود

نمی دونم...

فقط می دونم که دنیای مزخرفیه...

اینجوری شد که من شاخ به جیب می باشم بسیااااار....

فقط برای ثبت در تاریخ نوشتم که نوشته باشم

این نوشته تحت تاثیر نشخوار خاطرات با یک دوست همدرد قدمی  نوشته شده است

آ.ز.اد.ه.

* در باب ادبیت کودکان صمد بهرنگی

** ماهی سیاه کوچولو


 
comment نظرات ()